من نوشا هستم
باید از این وبلاگ برم ... حس میکنم باید برم یه جای جدید درست کنم ... دلم می خواد خیلی چیزا بنویم اما نمی تونم ... انگار قصه اینجا داره سر میاد .. سخت شده ... سنگین شده ... اونی نیست که می خوام باشه ... اونی نیست که باید . حتماً همین کار رو میکنم ... یه جای جدید درست مینم به محض اینکه اسمش بیاد و وقتش و حوصله اش و دست به کیبوردش ... ** اوضاع و احوال تقریباً روی روال پیش میره ... نه تو می مانی و نه اندوه خیلی سخته به خدا ... همش فکر می کنم مراسم یکی دیگه است من باید نظر بدم ... نمیشه منم مثل بقیه مهمونا برم مهمونی ؟! خلاصه که خیلی سخته ... خیلی سخته ... جمعه صبح خیلی ستمه ... هر چند الان فینگیل اومده و سر وصدا میکنه و این خیلی سخته که تنهایی شیرینت تموم بشه ... آدمی که تب دار و بی حال نشسته گوشه ی تخت و هیچ کاری نمی تونه انجام بده و مهربون هم همین نیم ساعت پیش از ماموریت اومده ( چند روزی هست که مهربون رفته سر کار ... نگفته بودم ؟!! ) و دو ساعته رفته شام بخوره هنوز ازش خبری نیست، چکار میکنه ؟ وبلاگشو به روز میکنه ... جونم براتون بگه که کمتر از دو ماهه دیگه قراره عقد کنیم ولی هنوز هیچ کاری نکردیم ... راستشو بخواین اصلاً نمی دونیم چکار باید بکنیم !!! راست راستشو که بخواین مامان اینا هم تا همین جا می دونن که باید یه جایی رو بگیرن و با یه جایی قرارداد بنندن برای شام و پذیرایی و این چیزا اما از بقیه مراسم و رسم و رسومات خبری ندارن و نداریم ... واقعاً نمی دونم باید چکار کنم ؟!!! مثلاً باید سفره عقد بندازیم ؟ نندازیم ؟ جشن چه جوری باید باشه؟ چیز خاصی باید داشته باشه؟ کار خاصی باید انجام بدیم ؟ واقعیت بیشتری رو بخواین بدونین اینه که من انقدر که استرس امتحانای دو سه هفته آینده هستم زیاد به فکر مراسم نیستم که هنوز نه جا داریم نه خرید کردیم نه لباس داریم نه هیچ چیز دیگه .... راستش هفته ی پیش یه میان ترم دادیم دیدنی ... بگذریم از اینکه 3 ساعت و نیم طول کشید و یک ربع اول همه هنگ بودیم ... کم کم شروع کردیم غر زدن ( سر دسته ی غر غروها رو هم که میشناسین ؟!! ) استاد همه سوالا رو راهنمایی کرد تا یه چیز کمی نوشتیم ... بعد هی تک تک راهنمایی کرد ... بعد اعلام کرد هر کی هر چی یادش نیست بگه من میام براش رابطه رو می نوسیم ( درس انقدر سخته که میگی کاش همه چی به رابطهه ربط داشت ) بعد من گفتم استاد نمیشه از الان به بعد امتحان جزوه باز یا کتاب باز باشه ... خندید فکر کرد شوخی میکنم ... بعد یه ذره بر و بر نگاش کردم اعلام کرد بچه ها اگه جزوه یا کتاب رو لازم دارین باز کنین ایراد نداره ... بعدش هم که بچه ها علناً با هم مسائل رو حل میکردن ... استاد هم از اولش طفلی کاری به ما نداشت سرش به کار خودش بود ... فقط مونده بود تو پر روئی ما ... آخرش هم که گفت فکر کنم نمره هاتون همه به یه سمت میل کنه ... فکر کنم فقط من تنهایی یه چیزایی نوشتم از روی کتاب و جزوه ... بقیه همه از روی هم نوشتن ... من یه ذره غریب افتاده بودم !!! حالا همه استادا این مدلی نیستن یه سریا مثل اون پیرمرد آدمو دیوانه میکنه ... می خوام برم درسشو حذف کنم اصلاً ... من برم ببینم این مهربون رفته شکار یا غذا بخوره ؟!!! وسط یه عالمه دفتر و کتاب و جزوه نشستم روی زمین، لب تاب به بغل و فکر میکنم که همه ی زمان های زندگیم به دو دسته تقسیم میشن : هیچ وقت از این دو حالت خارج نبوده ... همچین آدم درس خونی هم اصلاً و ابداً نیستم ولی خوب همه ساعت های زندگیم به همین چیزا گذشته ... توی موقعیت فعلی هم بد جوری گیر افتادم ... نه وقت درست و حسابی واسه درس خوندن دارم نه می تونم بی خیال باشم و بذارم این روزها راحت بگذرن و برن ... این روزها مهربون رو از همیشه کمترتر میبینم ... یه شب مامان بزرگم اومده بود که به خاطر همین مامانم مهربون رو یه شب شام دعوت کرد خونه ... شب خوبی بود ... و دیشب هم مامان مهربون نذری داشت (مهربون دو سه ماه پیش خوابی دیده بود که این نذر نتیجه اون خواب بود) به خاطر همین هم من دیشب خونه مهربون اینا دعوت شدم ... خوب بود ... وضعیت کاریم خیلی داره برام خسته کننده میشه ... همین که کار خیلی سنگینه هم اینکه مدیر مالی شرکت خیلی آدم پست و رذلیه .... من به همین راحتی کسی رو چست حساب نمیکنم ولی این آدم بیش از حد پست و عوضیه ... من با مدیر قسمت خودمون و بچه های فنی هیچ مشکلی ندارم ... اونا هم با من خیلی خوبن ... مدیر پروژمون خیلی آدم خوب و مهربون و انعطاف پذیریه و این دو روزی که نمیرم سرکار رو خیلی راحت با متانت پذیرفت ولی این مدیر مالی رذل خیلی سعی میکنه اذیت کنه در حالی که امور ما هیچ ربطی به اون نداره ... فقط من نیستم که ازش شاکیم همه بچه ها از دستش ناراحت هستن ... حالا شاید اگه بعدها چند تا از کاراشو تعریف کردم ... هفته گذشته دوست قشنگم پدرشو از دست داد ... بی نهایت براش غمگینم ... شنبه هم که رفتم مسجد اصلاً نمی تونستم ببینم چه غم بزرگی داره ... کاش خدا دو برابر غم مهیبی که دارن صبر و تحمل بهشون بده ... *** راستش حوصله وبلاگ نوشتن رو خیلی وقته ندارم ... زندگیم خیلی غمگین و افسرده شده ... زندگیم خیلی شلوغ و درهم و برهم شده ... اتفاقای خوشایند کم نیستن اما انقدر موندگار نیستن که ساعتی خوش باشی .... و اینچنین بود که ما نامزد شدیم ... به صرف فک و فامیل و یه انگشتر تپل و یه چادر بخت و یه پارچه ی خیلی سنگین و یه کیک خیلی خوشمزه ... الان اینی که داره اینا رو با بی خیالی تعریف میکنه کسیه که فردا یه تحویل تمرین گنده داره که یه دونه اش رو هم حل نکرده ... نه اینکه نخواد حل کنه بلکه بلد نیست حل کنه ... استاد هم بیش از حد اخمو و سخت گیره ... تازه دلتون بسوزه یکشنبه هم امتحان دارم ... ** همه چی خیلی خوب بود ... همه چی پسندیده شد .... انگشترم خیلی خوشگله ... تبریک های فک و فامیل که تک تک با خبر میشن و با ذوق زیاد بهم زنگ میزنن خیلی مزه میده .... این وسط فقط یک نکته است که منو اذیت میکنه که اگه حل بشه دیگه عالی میشه ... امیدوارم اینم بی شر و دردسر رد شه بره ... و اما سوال این پست : من برای اینکه لاغر بشم چکار کنم ؟ سریع و خوب ... بعد از محرم صفر قرار شد جشن بگیریم و عقد کنیم و از این کارا ... دکتر طب سوزنی نمیشناسید که کارش خیلی خوب باشه ... فقط برای لاغر شدن نمی خوام برای خیلی چیزای دیگه هم می خوام ... ** همتونو خیلی دوست دارم ... به خدا وقت نمی کنم بیام تک تک سر بزنم ... الانم وسط مشق نوشتن اومدم ایمیلمو چک کنم ببینم کسی جوابا رو ایمیل نکرده باشه که این پست هم نوشتم ... بوس زیاد . یه خواب یک ساعته امروز عصر توی اتوبوس یه ذره باعث شده الان زیاد خوابم نیاد ... دلم برای اینجا و هر روز نوشتن تنگ شده ... یه ذره هم فکر میکنم باید اتفاقات رو بهتر و دقیق تر می نوشتم که نشد ... راستش این چند وقته خیلی درگیر شدم ... هم کارهای نامزدی و این چیزا که یه پروسه اضطراب آور بود برای من .... چون من یه ذره زیادی حساسم ... هم کارهای انباشته شده ی دانشگاه بود و هست ... هم کارهای شرکت که یه ذره سنگین شده ... خلاصه اوضاعی بود قمر در عقرب و هست ... خلاصه جریان اینه که دیروز کلید خونه رو تحویل گرفتیم و اون خونه نقلی بامزه شد مال ما .... هر چند خیلی دوسش دارم ولی هنوز زیاد با هم راحت نیستیم ... و سه شنبه قرار شد خانواده مهربون با مامان بزرگ و بابابزرگش و دایی هاش بیان خونه ما برای آوردن نشون و از این چیزا که من اصلاً سر در نمیارم چی به چیه ... خونه ما دایی هام هستن و یه عمو جانم و پسر عموی بزرگم ... قرار شد عقد و جشن و این چیزا هم باشه برای بعد از محرم و صفر ... سه شنبه تولد مهربون هم هست .... از خانواده هامون بگم که دو طرف از هم خوششون اومده و خیلی رابطه خوبی با هم دارن ... مهربون کاملاً توی خونه ما پسندیده و پذیرفته شده ... از اون ور هم من که محبوب دلها بودم :دی ... ولی یه ذره سخته برام ارتباط برقرار کردن با بابای مهربون که اونم دارم تلاشمو میکنم ... حالا دعا کنید این سه شنبه هم به خیر و خوشی تموم بشه ما یه نفس راحت بکشیم ... یه سری چیزای دیگه هم هست شاید براتون توی خصوصی تعریف کردم ... برامون یه عالمه انرژی مثبت بفرستید .... سوال مهم : به نظرتون من روز سه شنبه چه لباسی باید بپوشم ؟ امشب همه چی خوب بود ... همه چی به خوبی و خوشی گذشت ... یه سری قرار اولیه برای هفته آینده گذاشته شد .... همه به من میگن بی خود استرس داری اما من دست خودم نیست ... دوستون دارم ... زیاد .... دعا کنید برامون ...
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز
| Design By : shotSkin.com |

