من نوشا هستم
کسی هست که برام پیغام گذاشته باشه و رمز نگرفته باشه ؟ تورو خدا آدرس وبلاگتونو بذارین ... من الان بی وقت ترین آدم زمینم ... به سرعت و پیجی من کمک میکنید ... ممنونم سوء تفاهم پیش نیاد ... من نقل مکان کردم ... اگه به کسی رمز ندادم چون نمی دونستم کدومتون هنوز اینجا رو میخونید کدومتون دیگه اینجا نمیاید و اینکه دلم می خواد جای جدید رو آدرسشو به کسایی بدم که می شناسم ... اینه که دلم نمی خواد دلخوری پیش بیاد و اگه کسی رمز میخواد بگه بهش بدم ... منظوری از اینکه به کسی رمز دادم یا ندادم ندارم ... همین . یک ماه گذشت ... یک ماه گذشت از روزی که یه حسی اون ته های قلبم عوض شد.... یک ماه گذشت از روزی که یه ذره دلهره داشتیم یک ماه گذشت از شبی که بی نهایت بهمون خوش گذشت ... می دونی یه چیزی ته دل آدم عوض میشه ... با اینکه این بهار میدونی خیلی فکر کردم این حس چیه ... نفهمیدم ... فقط میدونم انگار به یه آرامش عجیب غریبی میرسی ... خلاصه اینه قضیه ما ... جاتون خالی اون شب خیلی بهمون خوش گذشت ... تا همین الان از . . . نمی دونم چرا زدم آرشیو اینجا و اونجا رو پاک کردم ( البته خلاصه اینکه من نوشا هستم همچنان ... علت ننوشتن و دیر نوشتن و کامنت نذاشتن ها چیزی نیست جز مهربون داستان همچنان در جزیره به سر میبره ... از 30 روز . . . . و اما سیمین دانشـــور عزیزم که برای من یعنی هستیِ جزیره
که بیاد عمر دوستیمون 7 سالش تموم میشه ... با اینکه ظاهر قضیه تغییر خاصی نکرده
اما یه چیزی اون ته مها عوض شده ... یه چیزی محکم شده ...
تک تک مهمونا چندین و چند بار شنیدیم که به اونا هم خیلی خوش گذشته ... همین اون
شبو برامون دلچسب تر کرد ...
برای خودم نگهشون داشتم) ولی فکر میکنم باید پاک میکردم ... می خواستم برم یه جای
جدید ولی نرفتم چون من همون آدمم و تغییر نکردم ... فقط شاید یه خط درمیون یه
چیزایی رو رمزی بنویسم ... اون پست رمزدار هم یه عکس توش بود اگه ندیدین چیزی از
دست ندادین ... هرچند ذوق کردنای دوستای عزیزی که اینجا دارم هزارتا کله قند تو
دلم آب کرد و خوشحالم کردن ...
مشغله ی زیاد ... درس و کار و زندگی و بدو بدو برای من که سر کار فرصت نمیکنم هیچ
سایتی رو باز کنم و ساعت 11 شب اصلاً نمی فهمم کی خوابم برده و دو روز تا قزوین
رفتن میشه مشغله زیاد و با اینکه سعی میکنم همه چی رو روی روال پیش ببرم اما وقت
کم میارم ... دوستای خوبم هم میدونن و ازم گله نمیکنن ...
پیش تا حالا فقط سه روز اومده که اونم به خاطر آزمون دکتری بوده ... حالا بماند
داستان دلتنگی ...
سرگردانی ... تا حالا هر کتابی ازش چاپ شده رو خوندم ... بعضی رو بارها و بارها
ولی جزیره سرگردانی برام یه چیز عجیب دوست داشتنی هست که حتماً سالی یکی دوبار
مرورش میکنم ... دلم آشوب شد از رفتن و نبودنش ... کلاً من نسبت به از دست دادن
آدمها حساس شدم (اینو میدونین دیگه) ... اینا رو نوشتم که بگم حسم میگه که به
سیمین دانشور بدهکاری بابت لحظه های خوب و حسای خوبی که با نوشته هاش داشتی ...
بابت همه اون لحظه هایی که یه عالمه کیف کردی ... سیمین جان مطمئنم خدا یکی از
بهترین جاهای بهشت رو برای تو کنار گذاشته ... آسوده باشی
| Design By : Pichak |

