خبری در راه است
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۳ : توسط : نوشا

اگه دیدی یه مدت حال و حوصله هیچ کاری رو نداری فقط دلت می خواد یه گوشه ولو بشی

اگه دیدی یه مدت دلت هیچ غذایی نمی خواد و مدام معده درد داری

اگه دیدی هیچ کدوم از داروهای معده اثر نمی کنن

اگه دیدی نفست در نمیاد

اگه دیدی یه مدت خیلی اعصابت به هم ریخته است

اگه یه شب خیلی بی دلیل با مهربون یه دعوای بد کردی

فرداش حتماً برو یه ی بی چک بخر چون حتماً بارداری ....

بله اینجانب درون شکم خود یکعدد نی نی دارم  :دی

 

** خوشحالم که توی اینستا گرام میبینم همتونو ولی مشکلم اینه که جز دو سه نفر بقیه رو تشخیص نمی دم .... خیلی خوشحالم میکنین اگر بهم بگید کدوم شمایید ؟!

 

*** نوشتن وبلاگ تبدیل به عذابی بزرگ شده ! چکار میکنه این پرشین بلاگ ؟!


 
می رقصد زندگی
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٩ : توسط : نوشا

فکر کنم بخوام شروع کنم باید از نوروز شروع کنم .... عروسی پسر عمــو بود به همین خاطر بعد از سال تحویل بار و بنه رو جمع کردیم رفتیم جنوب ... روز دوم فروردیــن حنابنــدون بود که خیلی خوش گذشت و تا عروسی چند روزی وقت داشتیم که تصمیم گرفتیم بریم بوشــ.هر ... بوشـــ.هر عالی بود شهر دوست داشتنی با مردم دوست داشتنی تر ... بعد از اون برگشتیم برای عروسی که واقعاً عالی بود و خیلی بهمون خوش گذشت .... انقدر که من تا یک هفته نمی تونستم کف پامو بذارم زمین ...

بعد از عروسی اومدیم تهران و شب خونه بودیم و فردا صبحش رفتیم شمال .... بله امسال هم جنوب تا شمال رو رانندگی کردیم .... سال خوب شروع شد ....

امسال برای من همش با مسافرت و عروسی و شادی عجین بوده امیدوارم یهو به سرش نزنه و خرابکاری نکنه و همین روند رو ادامه بده باشد که رستگار باشد و باشیم ....

دو سه هفته بعد از عید دوباره شمال بودیم .... بعدش عروسی یکی از دوستام بود .... بعد از اون نامزدی یکی دیگه از دوستای صمیمی ام  بود که ایشالا عروسیشون شهریوره ... بعد از اون هم با مامان و بابام رفتیم مسافرت همین دور و بر ایران که خیلی بهمون خوش گذشت ....

الان هم که من اینجا نشستم در خدمت شما با یه خونه به هم ریخته و کمدهایی که ریختم بیرون و هوس وبلاگ به سرم زده ....

 


 
 
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۸ : توسط : نوشا

دلم برای وبلاگم تنگ شده .... 

نمی دونم کسی هنوز اسنجا رو میخونه یا نه .... 

چقدر تنبل شدم من نیشخند


 
روزگار نو
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢۸ : توسط : نوشا

چیزی تا نوروز باقی نمونده 

برای همه آرزوی خوشبختی و شادی و خنده های از ته دل دارم 

 


 
همسر به خانه نیست
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٢ : توسط : نوشا
مهربون خان تشریف ندارند، طبق معمول ماموریت هستند منم از پنج صبح که مهربون رفت بیدارم دیگه مغزم داره منفجر میشه و در حال مقاومت و پایداری هستم و اسباب سفر به شمال جمع میکنم که فردا شب بریم شمال من با حضور فامیل در اینستاگرامم مشکل پیدا کردم، راستش اینستاگرام جایی بود که من هر کسی دلم میخواست میذاشتم و هرچی دلم میخواست زیرش می نوشتم و راحت بودم ولی کم کم سر و کله همه فامیل پیدا شد!!!! حتی بعضیها فقط جهت فضولی با تو دوست هستند و حتی پروفایل محترمشون هم عکس نداره اینه که من یه اینستاگرام واسه خودم درست کردم که شما میتونین تشریف بیارین اونجا n0ooosha با این آیدی بیاین اونجا والا یه مدت طولانی برام مهم نبود که این دوستان هم تشریف دارن ولی کم کم خودم حساس شدم
 
← صفحه بعد